|
معرفى مجله آخرين شماره شماره هاى پيشين بهار ايرانشهر سر مقاله فلسفه نقد ادبى ايرانشناسى تاريخ شفاهى مطبوعات شعر جهان شعر فارسى طنز موسيقى عكاسى گفتگو گوناگون خاطرات اسناد تاريخى ياد و يادبود معرفى و نقد كتاب ارسال مقاله پست الكترونيك
مى و مينا به كوشش على دهباشى |
ترجمه عزتاللَّه فولادوند
|
هر اثر هنرى، كلِّ يكتا و منفردى است: «ارگانيسمى» مستقل و هنرى و برخوردار از «حيات» و واقعيتى خاص خويش است. ولى، ازاين گذشته، پديدارى تاريخى نيز هست: محصول هنرمندى مشخص و متعلق به مكتب و دوره و فرهنگى معين و مصداقى از ويژگيهاىسبكى است كه وجه مشترك آن و آثار ديگر همان هنرمند و همان مكتب و دوره و فرهنگ است. و سرانجام اينكه كارهاى هنرى از جهتخوبى و حقيقت و اهميت مختلفند: هر اثر هنرى يا تا درجهاى مخصوص به خود از كمال و حقيقت و عظمت بهره مىبرد، يا ناقص وكاذب و پيش پا افتاده است. ناقد شايسته هر سه جنبه كار هنرى را به حساب مىگيرد. همين طورند افراد غير اهل فن ولى برخوردار از حساسيت هنرى، هر چندشايد از لحاظ دقت روش و اصابت نظر تاريخى به پاى ناقد نرسند. ناقد مىكوشد از طريق باز آفرينى حساس و هنرمندانه، به درك اثرهنرى با تمام يكتايى مستقل آن كامياب شود. اما براى باز آفرينى كار هنرى به نحو كافى و وافى، نخست بايد «زبان» هنرمند را بفهمد، واين خود مستلزم آشنايى با سبك اثر و بستر تاريخى آن است. منتها بازآفرينى از جنبه تاريخى نيز جامع همه جوانب واكنش نقدىنيست، زيرا واكنش نقدى مستلزم ارزيابى كار هنرى هم از جنبه كيفيت هنرى و هم از جنبه حقيقت و اهميت معنوى آن است. بنابراين،نقد داراى سه جنبه است: جنبه تاريخى، جنبه بازآفرينى، و جنبه داورى. هر يك از اين سه با جنبهاى نظير آن در خود كار هنرى مرتبطمىشود: نقد تاريخى با خصلت و صگرايش تاريخى اثر؛ بازآفرينى نقدى با فرديت هنرى يكتاى آن؛ داورى نقدى با ارزش هنرى كار. اينسه جنبه نقد عواملى هستند در يك فرايند ارگانيك و همه متقابلاً يكديگر را محدود و مقيد مىكنند. نسبتشان با هم درست مانند نسبتمتقابل سبك و فرديت و ارزش در اثر هنرى است. نقد تاريخى متكفل تعيين ماهيت و قصد بيانى كارهاى هنرى در بستر تاريخى آنهاست و بايد، از سويى، اصالت متون و آثار را معلومكند و، از سوى ديگر، به تعبير و تفسير آنها با در نظر گرفتن شواهد زندگينامهاى و اجتماعى و فرهنگى اهتمام ورزد. تنها از اين راهمىتوان به فهم اين امر اميدوار بود كه پديد آورندگان يا سازندگان كارهاى هنرى قصد بيان چه چيزى را داشتهاند. فقط با توجه به علاقههاو زمينههاى فرهنگى خود پديد آورندگان تعبير و تفسير قصد آنان امكانپذير مىشود. باز آفرينى نقدى عهدهدار اين است كه به وسيله واكنش حساس هنرمندانه و به يارى قوه تخيل دريابد كه هنرمند در فلان كار مشخصهنرى به بيان چه چيزى كامياب شده است. طبيعى و كاملاً درست است كه ناقد باز آفريننده آنچه را در مىيابد با علاقهها و نيازهاىخودش مرتبط سازد. اين كار در بازآفرينى نقدى داراى جنبه اساسى نيست مگر تنها از اين حيث كه به فهم ناقد از كار هنرى و قصد بيانشده آن به طور مثبت كمك كند. پيشوند «باز» در واژه «باز آفرينى» داراى اهميت حياتى و تعيين كننده است. داورى نقدى بايد به اين مهم بپردازد كه ارزش هر كار هنرى را نسبت به كارهاى هنرى ديگر وساير ارزشهاى انسانى ارزيابى كند. چنانكه خواهيم ديد، اين تعيين ارزش مستلزم توسل به دستكم سه ملاك قابل تفكيك از يكديگر است: نخست، ملاك صرفاً زيبايى شناسانه خوبى كارهنرى از جهت صورت (يا فرم)؛ دوم، ملاك معرفتى؛ و سوم، ملاك اهميت و معنا و عظمت وعمق. بايد متوجه بود كه اين سه جنبه نقد در واقع به منزله سه برخورد مكمل با كار هنرى است، وهر شيوه برخورد را تنها همراه دو شيوه ديگر مىتوان به نحو مؤثر مورد كاوش و بررسى قرار داد.پژوهش تاريخى جدا از باز آفرينى توأم با حساسيت و ارزيابى از طريق داورى، حاصلى جزفهرستى خشك و بيروح از واقعيات «عينى» تاريخى نخواهد داشت كه بتنهايى در تعيين ماهيتهنرى و ارزش كارهاى مورد نظر شكست خواهد خورد. كوشش براى باز آفرينى كار هنرى بدونفهم بستر تاريخى آن بناچار از آفرينش مجدد قاصر خواهد ماند و چيزى غير از واكنشى صرفاًذهنى نخواهد بود. واكنش زيبايى شناسانه آدمى در برابر هنر اگر با ارزيابى آن به يارى معيارهاىهنرى مناسب همراه نباشد، هيچ گونه قدر و اهميتى به لحاظ هنرى نخواهد داشت. و اگر اين
![]()
ارزيابى بدون ديدگاه تاريخى و حساسيت هنرى صورت بگيرد، ناگزير در تنگنايى صرفاًآكادميك يا علمى يا اخلاقى محصور خواهد ماند. پس شرط دريافت ناشى از باز آفرينى و ارزيابى محصول داورى، جهت يابى تاريخى است.كسى براستى به باز آفريدن كار هنرى موفق مىشود كه محتوايى را كه پديد آورنده در آن بيانكرده است دريابد، بدين معنا كه بتواند آن را در مقام وسيله ارتباط و مفاهمه مورد تعبير و تفسيرقرار دهد. اينگونه دريافت نه تنها مستلزم فهم عمومى وسيله هنرى به كار رفته، بلكه نيازمندآشنايى با زبان و اصطلاح هنرمند است، و آنچه اين دو را تعيين مىكند مكتب و دوره و فرهنگو شخصيت اوست. دريافت مورد بحث همچنين مستلزم شناخت عصر هنرمند و آگاهى ازمحيط فكرى و روحى اوست. بدون اينگونه جهت يابى تاريخى، هيچ ناقدى، هر قدر هم داراىحساسيت هنرى، از دام «احساسات سطحى» رهايى نخواهند يافت، بدين معنا كه آنچه را در كارهنرى نيست در آن داخل خواهد كرد و به دريافت برخى از عناصر و اجزاى آن كامياب نخواهدشد. ارزيابى محصول داورى نيز دلبخواهى و نامنصفانه خواهد بود اگر بر فهم تاريخى و عينىآنچه مورد ارزيابى است استوار نباشد. پيش از اينكه بپرسيم «فلان چيز چه ارزشى دارد؟»، بايدسؤال كنيم «فلان چيز چيست؟»، و به اين سؤال فقط مىتوان در چارچوب تاريخ پاسخ داد. به همين سان، اساس نقد تاريخى و داورى نقدى نيز باز آفرينى كار هنرى با تمام فرديت وتشخص آن است. كار مورخ هنر و ادبيات مشروط و مقيد به اينگونه باز آفرينى است، زيراموضوع بررسى او فقط بر اساس واكنش بيواسطه و مستقيم هنرى تعيين مىشود. فقطحساسيت هنرى آدمى آشكار مىكند كه چه چيزى «كار هنرى» است يا نيست، و بنابراين، چهچيزى موضوع تاريخ هنر و ادبيات قرار مىگيرد يا نمىگيرد. از سوى ديگر، فقط چيزى رامىتوان موضوع ارزيابى معتبر هنرى قرارداد كه با صحت و امانت باز آفرينى شده باشد. كار بردمكانيكى قواعد و اصول نمىتواند پايه ارزيابى واقع شود. بايد بتوانيم آنچه را مورد داورى قرارمىدهيم «احساس كنيم»؛ ارزيابى ما بايد بر اساس تجربه بيواسطهاى كه مستقيماً از كار هنرىحاصل مىكنيم صورت گيرد. و سرانجام اينكه ارزيابى محصول داورى گر چه به يك معنا اوج نقادى است، ولى از آغاز درسراسر عمل نقد وجود دارد. هر قدر هم كه بكوشيم تا پايان باز آفرينى و پژوهش تاريخى،ارزيابى را به تأخير اندازيم، باز مىبينيم كه از اول به ارزيابى كار هنرى مشغول بودهايم. ازارزشگذارى در انديشه و كردار گريزى نيست. همينكه با كار هنرى روبرو شويم، شروع بهارزيابى آن مىكنيم، صرفنظر از اينكه اين ارزيابى چقدر هنوز در مرحله آغازين باشد و، با توجهبه شواهد تاريخى جديد و يافتههاى محصول باز آفرينى مجدد، چند بار مورد باز نگرى قرارگيرد. اين وسواس ارزيابى نه تنها گريزناپذير است، بلكه از نظر پژوهش تاريخىِ سودمند و بازآفرينىِ ثمربخش هنرى نيز جنبه اساس دارد. پژوهش تاريخيى كه از آغاز تا انجام به راهنمايىارزشها و معيارهاى هنرى يا غيرهنرى صورت نگيرد و فاقد ديدگاه ارزشى باشد، پيش پا افتاده وبىتأثير خواهد بود. هر تحقيق تاريخى، چه در هنر و چه در حوزههاى ديگر، به شرطى نتايجمهم و پرمعنا خواهد داد كه به هدايت اصول ارزشى به انجام برسد. باز آفرينى هنرى نيز اگركيفيت هنرى و حقيقت و اهميت و معناى هنر را ناديده بگيرد، چيزى جز هوسبازى و ملاعبهنخواهد بود. حتى زيبا پرستانى كه هنر را براى خود هنر مىخواهند و به حقيقت و اهميت آناعتنايى ندارند، اگر تيز بينى به خرج دهند، متوجه كيفيت «ناب» اثر هنرى خواهند شد و بهلطافت ذوق زيبايىشناسى خويش آفرين خواهند گفت. بنابراين، ناقد جامعالاطراف و كامل آنچنان كسى است كه در جهتگيرى تاريخى نسبت بهكار هنرى و باز آفرينى و ارزيابى آن يكسان زبر دست باشد. هيچ ناقدى نمىتواند از هر يك ازاين سه نظر دچار نقص و كمبود باشد. ولى هر ناقدى از جهت خلق و خوى و آموزشى كه ديده،در برخورد با آثار هنرى در رشتههاى مختلف، در اساس شيوه برخوردى از جنبه تاريخى يا بازآفرينى يا داورى اتخاذ مىكند. غلبه هر يك از اين سه استعداد و علاقه در ناقد، او را متعلق بهيكى از نهضتهاى نقدى و فرهنگ وى معرفى خواهد كرد. وجه تمايز اين نهضتها از يكديگر،تأكيد هر كدام بر جنبه خاصى از نقادى است كه ممكن است قرنها ادامه يابد ولى در بعضىدورههاى تاريخ حائز اهميت ويژه شود. فىالمثل، در فرهنگ اروپايى، مكتب نقد «نئوكلاسيك»عمدتاً به داورى تمايل داشت و وجه امتياز آن پيروى از اصول گرفته شده از كتاب فن شعرارسطو بود و بازار آن در سدههاى هفدهم و هجدهم رونق داشت. مكتب نقد «رمانتيك» بيشتر بهبازآفرينى گرايش داشت و بر نبوغ تأكيد مىگذاشت و معتقد بود كه كيفيت هنرى عقلاًتحليلپذير نيست و فهم و دريافت هنرى به طور شهودى حاصل مىشود. اين مكتب در نيمهنخست قرن نوزدهم رواج داشت. و سرانجام مكتب جديد پژوهش تاريخى در ادبيات و هنرهاىزيباست كه در نيمه دوم قرن نوزدهم اهميت روز افزون يافت و هنوز شيوه برخورد فائق با هنراست. تكرار مىكنم كه اين نهضتها فقط از جهت تأكيد بر يكى از جنبههاى نقد با هم تفاوتدارند، و شخصيتهاى برجسته در هر يك، در هر سه شيوه نقادى استعداد فوقالعاده داشتهاند.ناقدان بزرگ جوّ فكرى روزگار و فرهنگ خويش را منعكس مىكنند و به يكى از سه نهضتبزرگ نقدى تمايل نشان مىدهند. اين سه جنبه نقد مآلاً به يكديگر وابستگى متقابل دارند. براى اينكه هرگز از اين امر غافلنشويم، بايد توجه كنيم كه ترتيب منطقى جنبههاى مذكور با تقدم و تأخرشان از حيث روانىتفاوت مىكند. پژوهش تاريخى منطقاً مقدم بر باز آفرينى هنرى و شرط لازم آن است (هر چندشرط كافى نيست)، زيرا كار هنرى (بويژه اگر متعلق به عصر يا فرهنگ ديگرى باشد) بدون جهتيابى تاريخى قابل فهم نيست. باز آفرينى نيز به نوبه خويش شرط لازم داورى نقدى است (هرچند شرط كافى نيست)، زيرا فقط چيزى را مىتوان به نحو مفيد معنا ارزيابى كرد كه قبلاً ازطريق باز آفرينى درك شده باشد. اما وقتى از جهت روانى به چيزى علاقهمند باشيم، اين ترتيبمعكوس مىشود. معمولاً زحمت باز آفرينى چيزى را بر خود هموار مىكنيم كه در نظر اولعلاقه هنرى ما را برانگيخته باشد (يعنى ارزيابى محصول داورى ما درباره آن كمابيش مساعدباشد)؛ و در قلمرو هنر، انگيزه پژوهش تاريخى معمولاً تمايل درك بهتر چيزى است كه قبلاً آنرا باز آفرينى كردهايم و به ما لذت داده است. ممكن است بگويند كه ارزيابى محصول داورى و دفاع از آن، حق ويژه ناقد است، و علاقهمردم غير اهل فن به باز آفرينى و التذاذ هنرى محدود مىشود. ولى پافشارى بر اين فرق ميانناقد و غير اهل فن، تصويرى معوج و منحرف از ماهيت يكپارچه واكنش آدمى نسبت به هنرعرضه مىكند. حقيقت اين است كه شخص غير اهل فن نيز آنچه را درك مىكند و از آن لذتمىبرد پيوسته مورد ارزيابى قرار مىدهد، و اكثر ناقدان حرفهاى نيز به اين جهت اين پيشه رابرگزيدهاند كه از توان فوقالعاده باز آفرينى و التذاذ هنرى بهره مىبرند. هر چه مسأله را بيشتربسنجيم، بيشتر به اين نتيجه گريزناپذير خواهيم رسيد كه كسى كه به طور جدى به هنر بنگرد،يعنى هم باز آفرينى و هم داورى كند، ولو به توان نقدى لازم مجهز نباشد، در مقام ناقد قرارمىگيرد.
|